‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

درخواست شاخه زنان جبهه مشارکت از زنان عضو کابینه؛ آزادی زندانیان زن سیاسی به عنوان بهترین هدیه روز جهانی زن

چکیده :کمیسیون و شاخه زنان جبهه مشارکت ایران اسلامی در نامه ای به زنان عضو کابینه دولت تدبیر و امید خواهان آزادی بانو زهرا رهنورد، بهاره هدایت، مریم شفیع پور و حکیمه شکری به مناسبت روز جهانی زن شدند....


کمیسیون و شاخه زنان جبهه مشارکت ایران اسلامی در نامه ای به زنان عضو کابینه دولت تدبیر و امید خواهان آزادی بانو زهرا رهنورد، بهاره هدایت، مریم شفیع پور و حکیمه شکری به مناسبت روز جهانی زن شدند.
به گزارش نوروز در بخشی از این نامه آمده است: « رهایی این هرسه دلاورزن در کنار بانوی سبز محصورمان می تواند بهترین هدیه روز جهانی زن برای زنان ایران و همه خواهرانشان در سراسر گیتی باشد. و چرا شما عزیزان در این زمینه پیشگام نباشید که هر یک در جایگاه خود نه تنها باید به ایرانیان پرسشگر و خانواده های این عزیزان که با امید به تدبیر و گره گشایی دولت اعتدال به دکتر روحانی رأی دادند، بلکه باید به جهان در باب نقض حقوق بشر زنان پاسخ گو باشید.»
متن کامل این نامه در پی می آید:
بسم الله الرحمن الرحیم
خواهران بزرگوار سرکار خانم شهین دخت مولاوردی
معاون رئیس جمهور در امور زنان و خانواده
سرکار خانم دکتر معصومه ابتکار
معاون محترم رئیس جمهور و رئیس سازمان حفاظت محیط زیست
سرکار خانم دکتر الهام امین زاده
معاون حقوقی رئیس جمهور
با سلام و تبریک روز جهانی زن
کمیسیون و شاخه زنان جبهه مشارکت ایران اسلامی از مناسبت روز جهانی زن مدد گرفته با شناختی که از شما بزرگواران نزد مردم وجود دارد و به دلیل اهمیتی که برای موقع و منزلت زن ایرانی قائلید، وظیفه خود میداند تا مصرانه خواسته اکید بخش عظیمی از ملت ایران را که رأی و نظر خویش را بر سر صندوق های رأی اعلام داشته منتخب خویش و دولت متبوع ایشان را ملزم به رعایت این نظر نمودند، یاد آور شود.
بیش از سه سال از حصر غیرقانونی سران جنبش سبز آقایان کروبی، موسوی و بانوی اندیشمند و هنرآفرین زهرا رهنورد می گذرد و طی این سال ها بیش از خود عزیزان محصور خانواده هایشان رنج و مرارت بسیار متحمل شده اند. دیدار چهره های پریشان دخترکان رهنورد و مادر پیر بیمار او و خواهران رنج کشیده اش و دیگر عزیزان و بستگان و دوستان، موجی از اندوه را بر وجود هر صاحب دلی مستولی می کند.
و سال هاست که بهاره هدایت کیفری بس نامتناسب با لطافت روحش را متحمل می شود و نیز حکمی بس ناجوانمردانه برای دخترک دانشجوی معصومی صادر می شود که مهم ترین دلیل سنگینی حکم، عناد و کینه بازجو و البته بی عنایتی قاضی بوده و افزون بر این ها حبس طولانی حکیمه شکری در بند زنان نیز جمله از موارد نقض حقوق انسان است.
رهایی این هرسه دلاورزن در کنار بانوی سبز محصورمان می تواند بهترین هدیه روز جهانی زن برای زنان ایران و همه خواهرانشان در سراسر گیتی باشد. و چرا شما عزیزان در این زمینه پیشگام نباشید که هر یک در جایگاه خود نه تنها باید به ایرانیان پرسشگر و خانواده های این عزیزان که با امید به تدبیر و گره گشایی دولت اعتدال به دکتر روحانی رأی دادند، بلکه باید به جهان در باب نقض حقوق بشر زنان پاسخ گو باشید.
کمیسیون و شاخه زنان جبهه مشارکت امید دارد با اقدامات شایسته دولت تدبیر و امید بر اساس مساعی شما خواهران فهیم و دردآشنا، ننگ اتهامات ضد حقوق بشری که آن به آن بر دامان کشور اسلامی ما می نشیند، به زودی از این پیکره پاک شود و دولت و حکومت اسلامی با درایتی درخور و با بهره گیری از آموزه های اسلامی در آستانه سال نو بار دیگر رحمت و شفقت و برکت را نه تنها برای خانواده های این عزیزان و دیگر خانواده های زندانیان سیاسی بلکه برای آحاد ملت ایران به ارمغان آورد.
با آرزوی توفیق
کمیسیون و شاخه زنان جبهه مشارکت ایران اسلامی
۱۶ اسفند ۱۳۹۲

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

فرزانه مرادی بدون حضور وکیل اعدام شد

خبرگزاری هرانا – وکیل فرزانه، زنی که شش سال قبل همسرش را به قتل رسانده بود از اجرای حکم قصاص موکلش در زندان اصفهان خبر داد.
عبدالصمد خرمشاهی در این رابطه به مهر گفت: امروز اجرای حکم قصاص از طریق تماس تلفنی یکی از بستگان فرزانه به من اعلام شد.
وی افزود: در حالی که من به عنوان وکیل باید در مراسم اجرای حکم حضور داشته باشم، این موضوع به من اعلام نشد.
فرزانه که ۲۶ سال سن داشت شش سال قبل در حالی که شوهرش در خواب بود او را با ضربات چاقو به قتل رساند.
هر چند این زن در جریان تحقیقات اولیه اتهام قتل شوهرش را بر عهده گرفت اما در ادامه اعترافات اولیه‌اش را پس گرفت و گفت مردی به نام سعید شوهرش را کشته است.
او گفت: خانواده شوهرم از اقوام دور پدری‌ام بودند و وقتی من ۱۵ سال داشتم به خواستگاری‌ام آمدند. آن زمان من چیز زیادی از زندگی نمی‌دانستم و بدون اینکه خودم نقشی در ازدواجم داشته باشم زندگی مشترکم شروع شد.
من و شوهرم احمد همان سال اول بچه‌ دار شدیم اما تولد فاطمه هم نتوانست زندگی‌مان را گرم کند. زندگی ما ادامه داشت تا اینکه من با سعید آشنا شدم. او مرد خوبی بود و من دلبسته‌اش شدم. او از من خواستگاری کرد اما چون شوهر داشتم نمی‌توانستم با سعید ازدواج کنم.
چند مرتبه سعید را دیدم و او گفت اگر شوهرت را بکشیم می‌توانیم با یکدیگر ازدواج کنیم. با اینکه اول با این پیشنهاد مخالفت کردم اما در ادامه سعید وادارم کرد به این کار تن بدهم.
شب حادثه در حالی که شوهرم خواب بود سعید وارد خانه شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که او با یک چاقو چند ضربه به احمد زد و او را کشت. سعید فریبم داد و گفت چون من فرزند دارم پدر و مادر شوهرم من را قصاص نمی‌کنند.
او چاقوی خون‌آلود را پاک کرد و آن را به دست من داد. من هم وقتی دستگیر شدم قتل را گردن گرفتم اما بعد هرچه به ماموران گفتم فریب حرف‌های سعید را خورده‌ام فایده‌‌ای نداشت و نتوانستم بی‌گناهی‌ام را ثابت کنم.
در ادامه رسیدگی به این پرونده قضات دادگاه کیفری استان اصفهان فرزانه را محاکمه و به قصاص محکوم کردند. این رای در دیوان عالی کشور نیز تایید و به واحد اجرای احکام فرستاده شد.
قرار بود ۱۳ بهمن امسال حکم اجرا شود که با تلاش دادستان اصفهان و وکیل فرزانه ، اولیای دم اجرای حکم را یک ماه به تعویق انداختند.

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

نظر بازجو در حکم قاضی؛ مریم شفیع پور به ۷ سال حبس محکوم شد

چکیده :مریم شفیع پور، که پیش از این توسط بازجو تهدید شده بود که در نهایت حکم وی بیش از ۵ سال خواهد بود، توسط قاضی صلواتی، رییس شعبه 15 دادگاه انقلاب، به 7 سال حبس محکوم شد تا باز هم سلطه بازجویان بر سیستم قضایی کشور را به رخ بکشد....


مریم شفیع پور، فعال دانشجویی محبوس در بند زنان زندان اوین به ۷ سال حبس محکوم شد.
به گزارش خبرنگار کلمه، مریم شفیع پور، که پیش از این توسط بازجو تهدید شده بود که در نهایت حکم وی بیش از ۵ سال خواهد بود، توسط قاضی صلواتی، رییس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب، به ۷ سال حبس محکوم شد تا باز هم سلطه بازجویان بر سیستم قضایی کشور را به رخ بکشد.
پیش از این یک منبع مطلع گفته بود که مریم شفیع پور، دانشجوی زندانی برای اعتراف اجباری در زندان تحت فشار است و به وی گفته اند به شرط اعتراف، حکمش کمتر خواهد شد.
اما یکی از اعضای خانواده ی شفیع پور در گفت و گو با کلمه تصریح کرده بود: با تمام شکنجه ها و اذیت هایی که در زندان شده بود، او را کتک زده بودند، که در پرونده هم موجود است، به هیچ فعالیت غیر قانونی که مد نظر بازجو ها بوده اعتراف نکرده است. این عضو خانواده ی زندانی سیاسی تاکید کرده بود که هیچ اطلاعاتی وجود ندارد و تنها آنها در پی اعتراف دروغ از مریم هستند.
یک منبع آگاه در خصوص آزار واذیت مریم در دوران بازجویی گفته بود: «بازجو در بخشی از پرونده مریم نوشته که به طور ناخودآگاه خواسته به صندلی مریم لگد بزند که به کمر و پهلوی او خورده است. خود مریم در ملاقات های کابینی پس از آنکه دوران بازجوییش تمام شده به خانواده اش گفته است که مورد ضرب و شتم قرار گرفته است ولی خانواده اش از ترس شان که مبادا وضعیتش بدتر شود اطلاع رسانی نکردند.»
مریم شفیع پور، فعال دانشجویی و عضو ستاد انتخاباتی مهدی کروبی پنجم مرداد ماه سال جاری پس از احضار جهت بازپرسی به دادسرای شماره ۲ شهید مقدس اوین به زندان اوین منتقل شد. او ۶۷ روز در انفرادی بود و در حال حاضر در بند زنان زندان اوین به سر می برد.
سومین و آخرین جلسه دادگاه مریم شفیع پور در تاریخ یکشنبه ۱۳ بهمن ماه برگزار شد که قاضی صلواتی علیرغم وعده های قبلی با آزادی موقت این زندانی سیاسی با قرار وثیقه مخالفت کرد و او به زندان اوین بازگشت. اولین جلسه دادگاه این زندانی در تاریخ ۲۹ مهرماه برگزار شد و دومین جلسه دادگاهش در تاریخ ۱۱ دی ماه بود که به علت عدم حضور قاضی صلواتی برگزار نشد. وی در همه این مدت با قرار بازدداشت موقت در زندان بوده است.
مریم شفیع پور، دانشجوی سابق رشته ی مهندسی کشاورزی گرایش آب دانشگاه بین المللی قزوین، پس از دو ترم تعلیق از تحصیل به دلیل فعالیت دانشجویی در حالی که در ترم هشتم بود، از دانشگاه اخراج شد. او پیش از این در سال ۸۹ به دلیل فعالیت های دانشجویی بر اساس حکم دادگاه انقلاب قزوین به یک سال حبس تعلیقی محکوم شده بود.

۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

واکنش به اظهارات لاریجانی: ما سوءتفاهم نیستیم همسران شهید باکری و شهید همت: محصورین مانند پدر و مادر برای کشور هستند

چکیده : بهتر است دوباره یادآوری کنیم جایگاه انسانیت جناب میرحسین و رهنورد و کروبی و همهٔ انسان‌های صادق که در حبس هستند، در پیش ما محفوظ است. کاری که آن‌ها کردند فتنه نبود بلکه مثل یک پدر و مادر، مردم را در دل یک کشور نگه داشتند. بگذریم از تمام کسانی که قدرتشان را از خون همسران ما و با یتیمی فرزندانمان کسب کرده‌اند حتی یک بار دلیل اعتراض ما را سوال نکردند....


ژیلا بدیهیان (همسر شهید حاج ابراهیم همت) و فاطمه چهل امیرانی (همسر شهید حمید باکری) در نامه ای به آملی لاریجانی با تاکید بر اینکه “ما سوءتفاهم نیستیم” هشدار دادند: کیفر خواست بر علیه خودتان که اگر در دادگاه‌های دنیایی برگزار نشود، یقینا در دادگاه عدل الهی بر پا خواهد شد، سنگین‌تر نکنید. دشمن را آن کس پر رو کرد که ۸ سال به شعور مردم توهین کرد.
به گزارش کلمه، رییس قوه قضاییه که اخیرا علاقه زیادی به پیشتازی در توهین به جنبش سبز را از خود نشان می دهد، در جلسه روز چهارشنبه مسئولان عالی قضایی با بیان اینکه «داستان فتنه ۸۸ فراموش شدنی نیست؛ زیرا به جزئی از تاریخ کشور تبدیل شده است»، با توجه به اظهارات برخی از کسانی که به نحوی در شکل گیری آنچه او فتنه ۸۸ نامید، نقش داشتند، گفت: متأسفانه برخی از کسانی که در فتنه دخیل بودند و برای راه‌اندازی جریان‌های فتنه در کشور اتاق فکر تشکیل دادند، ادعا می‌کنند از ظلمی که به ما شده است می‌گذریم که در پاسخ به آنان باید گفت پررویی و بی‌حیایی هم حدی دارد؛ شما با دشمنان این کشور هم صدا شدید، با دشمنان این کشور هم‌نوا شدید و حالا ادعا می‌کنید بر شما ظلم رفته است؟ ظلمی که شما بر نظام و مردم روا داشتید، هیچ وقت فراموش شدنی نیست.
همسران شهید باکری و شهید همت در نامه ی خود که در صفحه فیس بوک خود منتشر کرده اند گفته اند: بهتر است دوباره یادآوری کنیم جایگاه انسانیت جناب میرحسین و رهنورد و کروبی و همهٔ انسان‌های صادق که در حبس هستند، در پیش ما محفوظ است. کاری که آن‌ها کردند فتنه نبود بلکه مثل یک پدر و مادر، مردم را در دل یک کشور نگه داشتند. بگذریم از تمام کسانی که قدرتشان را از خون همسران ما و با یتیمی فرزندانمان کسب کرده‌اند حتی یک بار دلیل اعتراض ما را سوال نکردند.
متن این نامه به شرح زیر است:
به نام خدا
آقای لاریجانی قوهٔ قضاییه
نمی‌دانیم با آنهمه علمی که ادعا دارید، وقتی خطابه می‌خوانید، چگونه کلمات را انتخاب می‌کنید و تحویل مردم می‌دهید؟ واقعا تصورتان از مردم چیست؟ البته که اعتراضات ۸۸، سوء تفاهم نبود. بگذریم که شما نمی‌خواهید واقعیت را قبول کنید. و با وصل کردن این حرکت به آمریکا و اسرائیل در یک کشوری که ادعای انقلابی بودن دارد، می‌خواهید صورت مسئله را پاک کنید. نمی‌دانیم شاید اگر ما هم جای شما بودیم و در تمام زندگی به قول عوام آب در دلمان تکان نمی‌خورد. به موقع درس می‌خواندیم به موقع لذت زندگی که هدیه خداوندی است، می‌بردیم. با خیال آسوده فرزندانمان را سر و سامان می‌دادیم، همین حرف‌ها را می‌زدیم، تا خوابمان آشفته نشود.
با زبانی که برایتان قابل درک است، عرض می‌کنیم ما سوءتفاهم نیستیم.
کیفر خواست بر علیه خودتان که اگر در دادگاه‌های دنیایی برگزار نشود، یقینا در دادگاه عدل الهی بر پا خواهد شد، سنگین‌تر نکنید. با قبول نکردن واقعیت، امثال جناب عالی بهانه به دست دشمن دادید. دشمن را آن کس پر رو کرد که ۸ سال به شعور مردم توهین کرد.
بهتر است دوباره یادآوری کنیم جایگاه انسانیت جناب آقای مهندس میرحسین موسوی و خانم دکتر رهنورد و آقای کروبی و همهٔ انسان‌های صادق که در حبس هستند، در پیش ما محفوظ است. کاری که آن‌ها کردند فتنه نبود بلکه مثل یک پدر و مادر، مردم را در دل یک کشور نگه داشتند. بگذریم از تمام کسانی که قدرتشان را از خون همسران ما و با یتیمی فرزندانمان کسب کرده‌اند حتی یک بار دلیل اعتراض ما را سوال نکردند!!
اگر کسی به ایشان دسترسی دارند این نامه را در اختیارشان قرار بدهند تا به مراحل قانونی عمل کرده باشیم.
ژیلا بدیهیان (همسر شهید حاج ابراهیم همت)
فاطمه چهل امیرانی (همسر شهید حمید باکری)
پنجم دی سال ۹۲

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

آزادی دوتن از نوکیشان مسیحی از بند زنان زندان اوین

.
در آستانه سفر حسن روحانی به نیویورک به منظور شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد وهمزمان با آزادی چند تن از زندانیان سیاسی و عقیدتی از زندان اوین، دو تن از زندانیان زن مسیحی نیز از بند زنان زندان اوین آزاد شدند.
آژانس خبری مسیحیان ایـــــران « محبت نیوز» - بنا بر گزارشات رسیده، خانم ها «میترا رحمتی» و «مریم جلیلی» در ساعت یک بامداد روز چهارشنبه 27 شهریور ماه 1392  ( 17 سپتامبر 2013) بدون اعلام قبلی از زندان اوین آزاد شدند .
 آزادی این نوکیشان مسیحی درحالی صورت گرفت که این افراد بخش زیادی از مدت محکومیت خود را سپری کرده بودند و زمان چندانی تا آزادی آنها باقی نمانده بود.
درهمین ارتباط منابع غیر رسمی نیز اعلام کردند که آزادی این افراد بصورت مشروط بوده است.
این دو نوکیش مسیحی در 14 آذرماه 1390  از سوی دادگاه انقلاب اسلامی به اتهام بشارت آئین مسیحیت در بین مسلمانان و «عضویت در گروه غیرقانونی» هر کدام به دو سال و شش ماه زندان محکوم که این احکام نیز در دادگاه تجدید نظر تأیید گردید. گفتنی است با احتساب زمان بازداشت موقت این افراد،  آزادی این دو تن در حالی صورت گرفت که تنها یک ماه از محکومیت زندان آنها باقی مانده بود.
مریم جلیلی، میترا رحمتی، فرح واضحان، ژیلا مکوندی و کفایت ملک محمدی و ... زندانیان عقیدتی و سیاسی بودند که همگی در بند زنان زندان اوین مدت محکومیت خود را سپری می کردند و بصورت مشروط آزاد شدند.
همچنین نسرين ستوده، فعال حقوق بشر و وکيل دادگستری نيز از جمله آزاد شدگان روز چهارشنبه، ۲۷ شهريور ماه است که رضا خندان، همسرش، خبر آزادی وی را اعلام کرده است.
آزادی غیرمترقبه‌ی زندانیان سیاسی و عقیدتی در آستانه سفر حسن روحانی به نیویورک به منظور شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد صورت می‌گیرد. وی قرار است با سران بسیاری از کشورها، از جمله بان کی‌مون، دبیرکل سازمان ملل متحد دیدار و گفت‌وگو داشته باشد.
 بنا به گزارشات از ایران از ابتدای امسال تاکنون تعداد زیادی از نوکیشان مسیحی دستگیر و بازداشت شده‌اند که در میان‌ آنها تعدادی از زنان مسیحی هم حضور داشتند.
 «میترا رحمتی» و «مریم جلیلی" این دو نوکیش آزاده مسیحی نخستین بار در سوم دی ماه 1388 در شهرستان پاکدشت واقع در جنوب شرقی تهران، بهمراه جمعی دیگر از مسیحیان که در یک گردهمایی کلیسای خانگی که به مناسبت ایام کریسمس برگزار شده بود  بازداشت شدند، که پس از آن 12 نفر از این افراد پس از دوهفته بازداشت روز دوشنبه 14 دی ماه 1388 آزاد شدند . پس از آن " مریم جلیلی " ، " میترا رحمتی" و " فرزان متین " از دیگر نوکیش مسیحی بود که در 26  اسفند 1388 بطور موقت آزاد شدند.
روز سه شنبه (20 فروردین 1392) فائزه هاشمی، دختر اکبر هاشمی رفسنجانی (رئیس جمهور پیشین ایران) در مصاحبه با روزنامه «بهار» خبر داد که در زمان بازداشت با دو زندانی زن مسیحی هم بند بوده است. در عین حال «سمیه بختیاری»، «روناک سماوات» و «نسیم زنجانی» سه تن از فعالین نوکیش زن مسیحی هستند که در نیمه اول سال 92 به طور جداگانه دستگیر و روانه زندان شدند. این افراد به علت برپایی جلسات دعا و نیایش در کلیسای خانگی دستگیر شدند.
«مریم نقاش» دیگر فعال مسیحی است که همین اواخر در پی احضار دادستان جهت اجرای محکومیت خود به زندان اوین مراجعه کرده و بازداشت شدند. خانم نقاش به اتهام «تبلیغ مسیحیت» به 4 سال زندان محکوم شده است، روز دوشنبه ۲۴ تیر ماه وی وارد بند زنان زندان اوین شد.


سالهاست که دستگاه قضایی حکومت جمهوری اسلامی  مسیحیان ایران بویژه مسیحیان فارسی زبان را بخاطر در میان گذاشتن اعتقادات خود با دیگران راجع به عیسی مسیح یا با برپایی و برگزاری جلسات کلیساهای خانگی در منازلشان اغلب این افراد را به اتهام تهدید علیه "امنیت ملی و یا جاسوسی برای اسرائیل" با احکام سنگین روانه زندانها می کند.

اعلام موضع حسن روحانی در رابطه با برخورد پلیسی به پوشش زنان

رئیس ج.مهور اسلامی طی سخنانی از نیروی انتظامی خواست که «با رویکرد اخلاقی و به دور از افراط و تفریط» این موضوع را پیگیری کند.
 به گزارش بهار نیوز، سر انجام پس از انتقادات به سکوت روحانی و وزارت کشور در رابطه با برخورد تند پلیس جمهوری اسلامی به زنان و جوانان به بهانه پوشش آنان، رئیس جمهور اسلامی طی سخنانی از نیروی انتظامی خواست که «با رویکرد اخلاقی و به دور از افراط و تفریط» این موضوع را پیگیری کند.
حسن روحانی در دوره انتخابات ریاست جمهوری گفته بود: من به کمک پلیس کاری خواهم کرد که امنیت واقعی باشد و دختران ما در خیابان احساس امنیت کنند و نخواهم گذاشت مأموری بی‌نام و نشان از کسی سئوال کند. دختران خود حافظ حجاب و عفاف خود هستند.
وی در جلسه روز چهارشنبه هیأت دولت همچنین از«همه مردم اخلاق مدار و به ویژه جوانان رشید و فهیم کشور» دعوت کرد «با رعایت این دستور دینی، هنجارهای مورد قبول اکثریت جامعه را محترم» بشمارند.
به گزارش شهرزاد، طبق این گزارش، وی به کمیسیون فرهنگی هیأت دولت دستور داد تا موضوع اخلاقی، اجتماعی عفاف و حجاب را بررسی و نتیجه را به هیأت وزیران و شورای عالی انقلاب فرهنگی ارائه کند.
گفتنی است که ماموران گشت ارشاد و يگان‌‌هاي نیروی انتظامی، پس از انتخاباتبرخورد شدیدتری با کسانی که «بدپوشش» محسوب می شوند، داشته اند.

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

شیرین گرامی اولین نماینده ایران در مسابقات جهانی سه گانه لندن: می‌خواهم روی دیگر ایران را نشان بدهم

چکیده :شیرین گرامی که خود مربی این ورزش سه گانه است تلاش دارد با شرکت خود چهره دیگری از کشور مادری خود را برای جهانیان به نمایش بگذارد. شیرین قرار است در پوشش کامل که از سر تا پایش را می‌پوشاند، در این رقابت شرکت کند. لباسی که خود او روی آن کار کرده تا با قوانین مطابقت داشته باشد....


تلاش چهار ماهه شیرین گرامی دختر ۲۴ ساله‌ ایرانی برای شرکت در مسابقات جهانی سه‌گانه لندن به نمایندگی از ایران نتیجه داد و برای اولین بار جمهوری اسلامی در مسابقات بین المللی سه گانه نماینده خواهد داشت و امروز شیرین با پوشش اسلامی در این مسابقات شرکت خواهد کرد.
شیرین گرامی که خود مربی این ورزش سه گانه است تلاش دارد با شرکت خود چهره دیگری از کشور مادری خود را برای جهانیان به نمایش بگذارد.
این دختر جوان ورزشکار در کنار ۸۵۰۰ ورزشکار دیگر از ۸۳ کشور جهان در مسابقات جایزه بزرگ که در هایدپارک لندن برگزار می‌شود، با لباسی کاملا اسلامی شرکت خواهد کرد. او باید ۱۵۰۰ متر را شنا کند، ۴۰ کیلومتر را رکاب بزند، و در پایان ۱۰ کیلومتر را بدود.
شیرین پس از آنکه تلاشش به ثمر نشسته است، می‌گوید: «من می‌توانم با خیال راحت بگویم که بعد از همه‌ی این اتفاق‌ها، حالا یک آدم متفاوتی شده‌ام. هر چیزی در زندگی، بالا و پایین‌های خودش را دارد. مهم‌ترین درسی که من گرفتم این است که باید همیشه با خودم صادق باشم؛ به رویاهایم باور داشته باشم، و هرگز و هرگز، تسلیم نشوم.»
وی نیتش برای شرکت در مسابقات در لباس ایران را نیز این‌گونه شرح می‌دهد: «می‌خواهم روی دیگر ایران را نشان بدهم. درباره‌ی سرزمین مادری‌ام داستان‌های مثبتی هم وجود دارد.»
شیرین چهار ماه قبل به مقامات وزارت ورزش و جوانان در ایران نامه نوشت و تلاش کرد تا آن‌ها را متقاعد کند که اجازه‌ی حضور بانوان ایرانی در مسابقات جهانی سه‌گانه را بدهند. او برای این‌که از خواست خود دفاع کند، چند هفته قبل به ایران سفر کرد.
او یک روز پیش از بازگشتش به لندن، از تهران به گاردین گفته است: «وقتی من را پشت در اتاق‌شان دیدند، فهمیدند که چقدر درباره‌ی این خواستم جدی هستم و حاضرم برای عملی شدن آن هر کاری بکنم.»
این ورزشکار ایرانی ادامه داده که به شدت تحت تاثیر کارهایی قرار گرفته که ایرانی‌ها برای حمایت از او در این مدت انجام داده‌اند.
و سرانجام مقامات فدراسیون سه‌گانه ایران به شیرین گرامی گفتند که او می‌تواند در مسابقات لندن از طرف ایران شرکت کند.
او قرار است در پوشش کامل که از سر تا پایش را می‌پوشاند، در این رقابت شرکت کند. لباسی که خود او روی آن کار کرده تا با شرایط مورد نیاز دولت ایران مطابقت کند.
از سوی دیگر، برگزارکنندگان مسابقه‌ی جایزه بزرگ لندن قبول کرده‌اند که برای او چادری تعبیه کنند تا وی بلافاصله پس از خروج از آب، در آن بتواند لباسش را عوض کند و لباس مناسب “دوچرخه‌سواری” و پس از آن، “دو” را بپوشد.
شیرین گرامی معتقد است که مبارزه‌ی او در چند ماه اخیر برای گرفتن مجوز شرکت در این مسابقات، «یکی از سورئال‌ترین، غنی‌ترین، و روشن‌گر‌ترین تجربه‌های زندگی او بوده است».
در همین حال، مقامات اتحادیه جهانی سه‌گانه نیز با تاکید بر اهمیت خیلی زیاد برابری جنسیتی برای این اتحادیه، حمایت خود را از شیرین گرامی اعلام کرده‌اند.
ماریسل کاسادو، رییس این اتحادیه گفته است: «اتحادیه جهانی سه‌گانه (ITU) بی‌نهایت خوشحال و مفتخر است که از شیرین در رقابتش با دیگر شرکت‌کنندگان پشتیبانی می‌کند. او در این هفته از خودش شجاعت و مقاومت باورنکردنی نشان داد که بیان‌کننده‌ی ظرفیت‌های او است.»
وی اضافه کرده است: «اتحادیه ما به همراه شریک تجاری‌مان، آپسولو (UpSolut) با شیرین بر روی لباس ویژه‌ای که ایمن و در عین حال راحت باشد، کار کرده است. ما هم‌چنین در منطقه‌ی انتقال از شنا به دوچرخه‌سواری، یک اتاق تعویض لباس را برای او در نظر گرفته‌ایم.»
با این وجود، کاسادو در پایان خاطرنشان کرده که با وجود حمایتی که وزارت ورزش و جوانان ایران از شیرین گرامی برای شرکت در این مسابقه نشان داده، وی نمی‌تواند تایید کند که آیا فدراسیون سه‌گانه ایران، تاییدیه نهایی را در مورد او به برگزارکنندگان فرستاده است یا نه.

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

احضار نگار حائری به دادگاه انقلاب


خبرگزاری هرانا - نگار حائری دختر زندانی سیاسی ماشاء الله حائری به دادگاه انقلاب احضار شد.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، نگار حائری فوق لیسانس حقوق و وکیل دادگستری که در طی بازداشت قبلی، پرونده وکالتش به مدت ۱۰ سال به حالت تعلیق در آمده بود، برای تاریخ ۲۰ اسفند ماه به شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیر عباس احضار شد.
نگار حائری در تاریخ ۱ تیرماه سال جاری به جرم دادن مشاوره حقوقی به خانواده زندانیان سیاسی بازداشت شده و مدت ۵ ماه را در بازداشتگاه‌های مختلف و در شرایط غیر انسانی نگهداری شده بود و در ‌‌نهایت با قرار وثیقه ۵۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد.
پدر وی ماشاء الله حائری در اعتراضات پس از انتخابات ۱۳۸۸ و در تظاهرات ۶ دی ماه (عاشورا) به اتهام محاربه بازداشت و به اعدام محکوم شد که حکم وی سپس در دادگاه تجدید نظر به ۱۵ سال زندان در تبعید کاهش یافت.

۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

هرانا؛ عود بیماری سرطان سینه زهرا منصوری و مخالفت وزارت اطلاعات با مرخصی درمانی


خبرگزاری هرانا – زهرا (محبوبه) منصوری زندانی سیاسی بند زنان زندان اوین با عود بیماری سرطان سینه روبرو گشته و با وجود موافقت دادستانی، وزارت اطلاعات با اعزام وی به مرخصی درمانی مخالفت کرده است.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، زهرا منصوری زندانی سیاسی بند نسوان زندان اوین که از بیماری صرع رنج می‌برد، بتازگی با عود سرطان سینه در وضعیت وخیمی قرار گرفته است.
این در حالی است که با دستور پزشک زندان، دادستان اجازه مرخصی درمانی وی را با قرار وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی صادر کرده است، ولی وزارت اطلاعات با مرخصی استعلاجی نامبرده مخالفت کرده است.
زهرا منصوری پیش‌تر نیز در بهار سال ۹۰ که بازداشت گردید، در بند ۲۰۹ زندان اوین تحت عمل جراحی قرار می‌گیرد، ولی از آنجا که عمل مورد نظر با تشخیص اشتباه پزشکان همراه بود، بیماری سرطان سینه وی مجددا عود کرده و وی را در شرایط خطر ناکی قرار داده است.
این زندانی زن همچنین در تاریخ ۶ آبان ماه در حالی مجددا جهت اجرای محکومیت صادره بازداشت و به زندان اوین منتقل گردید که به تازگی تحت عمل جراحی مربوط به ناراحتی‌های روده قرار گرفته بود و بسیاری از اعمال طبیعی بدن انسان، نظیر نشستن برایشان دشوار شده بود.
وی در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی پیرعباس به اتهام اقدام علیه امنیت ملی به تحمل ۵ سال حبس تعزیری محکوم شده بود که این حکم به دلیل وضعیت خاص جسمی به ۲ سال حبس تعزیری و ۵ سال حبس تعلیقی تقلیل یافت.
قابل ذکر است که زهرا (محبوبه) منصوری خواهر زندانی سیاسی محمد علی منصوری است، ایشان همواره به دلیل وابستگی‌های خانوادگی تحت فشار بوده‌اند.
محمد علی منصوری که از ۱۱ شهریورماه سال ۱۳۸۶ در زندان به سر می‌برد، به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق به تحمل ۱۷ سال حبس تعزیری و تبعید به زندان رجایی شهر کرج محکوم شده است

روایت مادر ریحانه طباطبایی از بازداشت دخترش توسط وزارت اطلاعات


چکیده :مادر ریحانه طباطبایی خبرنگار روزنامه بهار با اعلام این خبر که تعدادی مامور صبح امروز به منزل ما آمدند و ریحانه را بازداشت کردند می گوید: عده ای پایین پنجره، توی کوچه، ایستاده بودند، ریحانه گفت بفرمایید بالا. گفتند نه ما از منکرات هستیم برای مواد مخدر آمدیم و با طبقه بالای شما کار داریم. اما ریحانه گفت برای بردن من آمده اید، چرا حرف الکی می زنید؟ بیایید داخل. پرسیدند که آقاتون خانه است؟ گفتیم بله و در را باز کردیم....

کلمه- هانیه رضایی: مادر ریحانه طباطبایی خبرنگار روزنامه بهار با اعلام این خبر که تعدادی مامور صبح امروز به منزل ما آمدند و ریحانه را بازداشت کردند می گوید: عده ای پایین پنجره، توی کوچه، ایستاده بودند، ریحانه گفت بفرمایید بالا. گفتند نه ما از منکرات هستیم برای مواد مخدر آمدیم و با طبقه بالای شما کار داریم. اما ریحانه گفت برای بردن من آمده اید، چرا حرف الکی می زنید؟ بیایید داخل. پرسیدند که آقاتون خانه است؟ گفتیم بله و در را باز کردیم.
مادر ریحانه طباطبایی در ادامه ی گفت و گو با کلمه می افزاید: آمدند داخل خانه و همه جا را گشتند. حتی انباری و داخل ماشین ها را. داخل همه اتاق ها را گشتند، اما خیلی به هم نریختند. دفترچه های یادداشت و کیس کامپیوتر ما را هم بردند. آقای خاتمی چند روز پیش برای تولدش دستخطی داده بودند که ریحانه آن را قاب کرده بود که این قاب را هم با خود بردند.
شهناز سیاقی با بیان اینکه “نگفتند که از کجا آمده اند” می گوید: ولی می خواستند او را ببرند بند ۲۰۹ زندان اوین. از سپاه نبودند، و ظاهرا از وزارت اطلاعات بودند و رفتارشان هم خیلی خوب بود.
ریحانه طباطبایی ۲۱ آذر ۱۳۸۹ از سوی سپاه بازداشت و به مدت ۳۶ روز در انفرادی بند ۲ الف سپاه تحت بازجویی قرار گرفت. وی فروردین امسال به اتهام فعالیت برای دستیابی به انتخابات آزاد و انتشار اخبار جنبش سبز، از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه، به یک سال حبس تعزیری محکوم شده بود.
همان زمان کلمه گزارش داده بود که در حکم صادره برای این روزنامه نگار و فعال جنبش سبز، تلاش برای انتخابات آزاد از طریق”حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان و اصلاح شورای نگهبان، مطبوعات آزاد، احزاب آزاد و آزادی زندانیان اغتشاشات و فتنه گران و عدم دخالت نظامیان در سیاست و اقتصاد و بازگشت نظامیان به پادگان ها” به معنای “تضعیف ارکان نظام جمهوری اسلامی” فرض شده و این موارد که همگی ریشه در قانون اساسی و شعارهای انقلاب دارد را “بر اساس ایده و نظریه انحرافی مصطفی تاجزاده” دانسته اند!
در بخش های دیگری از حکم صادره برای این روزنامه نگار، انتشار اخبار زندانیان سیاسی و دیگر اخبار جنبش سبز به عنوان “زنده نگهداشتن جریان فتنه و برجسته کردن اخبار مربوط به محکومان جریان فتنه و متهمان حوادث پس از انتخابات” عنوان شده و نیز “شرکت در مراسم چهلم ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و مراسم شمع روشن کردن در خیابان ولی عصر و شرکت در تجمع اعتراضی خانواده های زندانیان و محکومان در مقابل زندان اوین” به عنوان دیگر مصادیق ارتکاب ماده ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی موسوم به “تبیلغ علیه نظام” ذکر شده است.
طباطبایی بیش از این در مجله ایران فردا، خبرگزاری سینا، روزنامه های فرهیختگان، کلمه سبز، شرق و بهار سابقه فعالیت داشته است.
مادر وی در خصوص احضار چندی پیش او و حکم بازداشت وی در زمان بازداشت سایر روزنامه نگاران، گفت: رفته بودند روزنامه با حکم بازداشت ولی ریحانه برای مصاحبه رفته بود و زمانی که به روزنامه رسید آنها رفته بودند. بازجویش هم به او توصیه کرد که مراجعه نکند.
خانم سیاقی در ادامه می افزاید: روز گذشته هم با او تماس گرفتند و از او خواستند که اواسط هفته ی آینده برای پاسخ به سوالاتی مراجعه کند.
شهریور ماه امسال اجرای احکام این روزنامه نگار را برای اجرای حکم حبس خود فراخواند اما پس از مراجعه به وی گفته شد که فعلا حکمش اجرا نخواهد شد. همان روزها حسین زمان در یادداشتی کوتاه به ریحانه طباطبایی نوشته بود: اگر رفتی، سلام من را به آزادی برسان. درود من را که خسته ام، خسته از هر چه بوی پستی میدهد، تقدیم رهایی کن. تو جوانی و با جوانیت به همه جوانان این مرز و بوم راه و رسم جوانی را می‌آموزی و به سالخوردگان ما یاد خواهی داد که خیلی اوقات باید غرور خود را کنار بگذارند و به فرزندان خود اعتماد کنند. از همه مهم‌تر تو با رفتنت به علما و فضلایی که زیر سایه تقیه آرمیده‌اند خواهی آموخت که علم و فضیلت بدون شجاعت حاصلی ندارد و اگر می‌خواهند مردم ایشان را باور کنند بایستی از روی تشکچه حجره‌شان برخیزند و حق طلبی پیشه کنند و البته لازمه حق جویی و حق طلبی شجاعت است.
چهار روز از بازداشت وسیع روزنامه نگاران ایرانی می گذرد، نهادهای امنیتی به همراه بازوهای رسانه ای و سیاسی این جریان به اتهام زنی های اثبات نشده خود ادامه داده و خانواده های بازداشت شدگان نیز در وضعیت بلاتکلیفی به سر می برند.
به گزارش کلمه، اگرچه در ابتدا قرار بود دادستانی تهران درباره این بازداشت ها بیانیه ای صادر کند، اما وزارت اطلاعات که بانی و طراح برخورد اخیر است، زمام امور تبلیغاتی این پروژه را نیز در دست گرفته و دیروز طی بیانیه ای از تداوم بازداشت ها خبر داد. بیانیه ای بی محتوا و پر از رجز که تحلیل ها مبنی بر هدف ارعاب از این برخوردها را تایید می کند. بیانیه ای که فقدان محتوای آن به معنای جدی نبودن تهدیدهای آن نبود و همان روز گذشته با بازداشت علی دهقان، دبیر اقتصادی روزنامه بهار که او نیز تنها دو روز از مراسم عقدش می گذشت، تداوم برخوردها را نشان داد. این روند امروز نیز ادامه داشت و ریحانه طباطبائی، روزنامه نگار سیاسی روزنامه شرق نیز بازداشت شد.
از سوی دیگر اگرچه برخی خبرها حاکی است که برای برخی بازداشت شدگان قرار وثیقه تعیین شده، اما در عمل تنها مطهره شفیعی، دبیر سیاسی روزنامه آرمان که مبتلا به بیماری ام اس است، پس از یک روز بازداشت، آزاد شد. در این بین کیوان مهرگان نیز که به عنوان اجرای ۴ سال حبس احضار شده بود، طی یک نوبت تماس تلفنی که با همسر خود داشته، با توجه به عدم اعلام وضعیت و محل حبس خود، به نظر می رسد که او نیز به بند ۳۵۰ که بند عمومی زندان اوین و محل نگهداری متهمانی است که برای اجرای حکم و نه بازجویی اعزام می شوند، فرستاده نشده است.
ساعتی پیش نیز گزارش شد که فاطمه ساغرچی مدیر سابق کتابخانه مرکز تحقیقات استراتژیک شنبه هفت بهمن٬ ساعت هشت شب در منزل خود بازداشت شده است.
با این حساب شمار بازداشت شدگان به ۱۶ نفر به این شرح می رسد: جواد دلیری (سردبیر روزنامه اعتماد)، نسرین تخیری (دبیر اجتماعی روزنامه اعتماد)، ساسان آقایی (دبیر گروه بین‌الملل روزنامه اعتماد)، پژمان موسوی (دبیر رسانه روزنامه بهار)، امیلی امرایی (خبرنگار فرهنگ و هنر روزنامه بهار)، پوریا عالمی (طنز نویس روزنامه شرق)،نرگس جودکی (دبیر اجتماعی روزنامه آرمان)، اکبر منتجبی (دبیراجرایی و سیاسی هفته‌نامه آسمان)، حسین یاغچی (دبیر ادبیات هفته‌نامه آسمان)، صبا آذرپیک (خبرنگار سابق روزنامه اعتماد)، کیوان مهرگان (دبیر سیاسی روزنامه توقیف شده روزگار)، سلیمان محمدی(دبیر سرویس حوادث روزنامه بهار) و میلاد فدایی اصل(دبیر سرویس سیاسی خبرگزاری ایلنا)، فاطمه ساغرچی (سایت جماران)، علی دهقان (روزنامه بهار) و ریحانه طباطبایی (روزنامه بهار)

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

هرانا؛ گزارشی از پرونده رزیتا واثقی زندانی عقیدتی زندان مشهد



خبرگزاری هرانا - گزارشی از پرونده رزیتا واثقی شهروند بهایی و زندانی عقیدتی زندان وکیل آباد مشهد که به ۵ سال زندان محکوم شده است.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، رزیتا واثقی که به جرم تبلیغ آیین بهائیت به ۵ سال زندان محکوم شده است و اکنون در حال سپری کردن محکومیت خود در زندان وکیل آباد مشهد می‌باشد از حقوق یک زندانی عادی نیز محروم می‌باشد.
وی در اسفند ماه سال ۸۸ توسط اداره اطلاعات مشهد بازداشت شد و به مدت ۱۹۲ روز به صورت انفرادی در بازداشتگاه اطلاعات محبوس بود و بلافاصله با تشکیل پرونده مجدد به زندان مرکزی مشهد منتقل گردید.
رزیتا واثقی که در پرونده پیشین خود مربوط به سال ۸۴ محکوم به ۵ سال زندان شده بود در پرونده دوّم هم در دادگاه بدوی مجدداً به ۵ سال زندان محکوم گردید که با تقاضای تجمیع دو حکم، حکم دوم در حکم اول ادغام گردید.
وی که اکنون حدود سه سال از محکومیت خود را پشت سر گذاشته است مادری مسن و بیمار دارد که بالای ۷۰ سال سن دارد و با وجود مراجعات مکرر مادر و خواهرانش تا کنون با مرخصی او از زندان به صورت مرخصی یا اعزام تحت الحفض، موافقت نشده است.
همچنین مسئولین زندان با اعزام رزیتا واثقی به بیرون از زندان، جهت درمان مشکلات دهان و دندان وی مخالفت کردند و به دلیل کمبود امکانات بهداری زندان، او مجبور شد دو ماه و نیم دندان درد را تحمل کند تا در ‌‌نهایت با مراجعه پزشک متخصص بداخل زندان مراحل درمان انجام گردید.
گفتنی است، به گفته دادستان جرم او از جرائم خاص است که باید بتواند بعد از تحمل نیمی از محکومیت در صورت موافقت دادستان به مرخصی برود ولی با وجود گذشت شش ماه از نیمی از محکومیت و چندین بار اقدام جهت گرفتن مرخصی با مخالفت دادستان مواجهه شده است و علت، مخالفت اداره اطلاعات عنوان گردید.
رزیتا واثقی در مدت بازجویی در بازداشتگاه اطلاعات از حق قانونی سکوت خود در مدت ۱۹۲ روز استفاده کرده و با استناد به اینکه تبلیغ آئین بهایی خلاف قوانین مدنی کشور نیست، سکوت نمود.

۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

محرومیت پنج ساله شیوا ارسطویی از انتشار آثارش


خبرگزاری هرانا - شیوا ارسطویی، نویسنده و مترجم ایرانی می‌گوید مسئولان وزارت ارشاد از سال ١٣٨۶ تاکنون برای هیچ یک از آثارش مجوز انتشار صادر نکرده‌اند.
بنا به گزارش ایلنا، امروز سه‌شنبه ۱۹ دی‌ ماه، شیوا ارسطویی گفت: "تجدید چاپ کتاب «من دختر نیستم» در سال ١٣٨۶، آخرین اثری از من بوده که تا امروز اجازه‌ انتشار به آن داده‌اند و بعد از آن، دیگر این شانس را نداشتم که آثارم منتشر شوند."
وی افزود: "رمان‌های "برای بوسه‌ای در بوداپست" و "خوف" دو اثری هستند که در دهه‌ ٨٠ به ناشر سپرده شده‌اند، اما هنوز هیچ جوابی از سوی وزارت ارشاد مبنی بر وضعیت انتشار آن‌ها داده نشده است."
ارسطویی با بیان این‌که مجموعه داستان "شاید زنی شبیه به من" هم از سال گذشته همین وضعیت را پیدا کرده است، تأکید کرد: "مسئولان وزارت ارشاد درباره‌ این کتاب اظهارنظری نکرده‌اند."
این نویسنده گفت: "اگر بخشی از یک کتاب از نظر مسئولان ارشاد مشکل‌دار است، به من بگویند مشکل این کتاب‌ها چیست تا آن‌ها را بر طرف کنم و آثارم چاپ شوند."
ارسطویی افزود وقت و انرژی زیادی را صرف نوشتن این آثار کرده‌ است و دلیل این رفتار‌ها را نمی‌داند چیست. وی گفت: "این برخورد‌ها انسانی نیست."
چند سال پیش نیز به دلیل عدم دریافت مجوز از سوی مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رمان "افیون"، یکی از آثار این نویسنده در کشور آلمان منتشر شد.
خبرگزاری ایسنا، دی ماه ١٣٨٣ به نقل از ارسطویی نوشت، این رمان، رمانی نو بود که پس از ١٠ ماه ماندن در وزارت ارشاد و در انتظار مجوز گرفتن، اجازه انتشار نیافت.
وی گفت: مسئولان وزارت ارشاد درباره علت منتشر نشدن "افیون" توضیحی ندادند تا بدانم اشکال از کجاست.
به گفته وی مسئولان تنها گفته‌اند این رمان» غیر قابل چاپ است.
در چند سال اخیر، مسئولان اداره کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به دلایل گوناگون یا اجازه انتشار بسیاری از کتاب‌ها در موضوعات مختلف را صادر نکردند و یا بسیاری از آثار را با سانسور و ایرادات فراوان مواجه کردند. همچنین در سال‌های اخیر مجوز نشر برخی آثار را نیز که قبلاً صادر شده بود، باطل کرده‌اند.
آذرماه گذشته بیش از یک‌صد تن از نویسندگان، شاعران و مترجمان ایرانی با انتشار متنی خواهان لغو فوری مجوز انتشار کتاب از سوی وزارت ارشاد و کلیه‌ مقررات و قوانین مربوط به آن شدند.
آن‌ها با اعلام این‌که نویسندگان باید بتوانند آزادانه بیندیشند و حاصل اندیشه و هنر خود را آزادانه عرضه کنند تأکید کردند: حق مردم است که فارغ از هرگونه سانسور و فشار حکومتی به آثار ادب، هنری و اطلاعات دسترسی پیدا کنند و خود به داوری و نقد بپردازند.

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

نامه ژیلا بنی یعقوب از زندان اوین: وقتی مرز‌ها و دیوارهای بلند زندان در هم می‌شکند


چکیده :خانم کبری بنازاده که همه در بند او را مادر صدا می‌زنند، هر بار به این درخت‌ها نگاه می‌کند، می‌گوید: «ای کاش این درخت‌ها زبان داشتند تا قصه‌های اوین را برای ما روایت کنند. این درختان در این سال‌ها شاهد اتفاق‌های بزرگی بوده‌اند، شاهد رنج‌ها و زخم‌های عمیق.»...

شش ماه از اجرای حکم ژیلا بنی یعقوب، روزنامه نگار و سردبیر وب سایت کانون زنان ایرانی در زندان اوین می‌گذرد.
به گزارش کلمه، ژیلا بنی یعقوب در آخرین نامه‌اش از زندان اوین نوشته است: «حالا من در بند زنان زندان اوین هستم و باران می‌بارد و با خودم فکر می‌کنم بهمن الان چه می‌کند؟ آیا او هم در زندان رجایی شهر صدای باران را با همین شدت می‌شنود. آیا آنجا پنجره‌ای هست؟ پنجره‌ای هر چند از پس می‌له‌های قطور که از میان شیشه و می‌له‌های آن قطرات باران را ببیند. باد و باران و رقص برگ‌ها انگار همهٔ مرز‌ها و دیوارهای بلند زندان را برایم در هم می‌شکند و مرا با خودش تا بی‌مرزی عشق و آزادی می‌برد.»
او در حالی دوران حبس یک ساله‌اش را طی می‌کند که همسرش بهمن احمدی امویی، دیگر روزنامه نگار زندانی دوران حبس پنج ساله خود را به صورت غیرقانونی در زندان رجایی شهر کرج و در تبعید می‌گذراند.
بهمن احمدی امویی سه سال است که از حق مرخصی محروم شده و اکنون نیز به علت زندانی شدن همسرش از حق ملاقات هفتگی با او نیز محروم است. این در شرایطی است که خانواده بهمن احمدی امویی نیز در شهرستان زندگی می‌کنند و امکان ملاقات هفتگی با وی را ندارند.
متن نامه ژیلا بنی یعقوب به بهمن احمدی امویی را که در اختیار کلمه قرار گرفته با هم می خوانیم:
باران، باز باران. باران، سیل آسا بر شیشه‌ها می‌کوبد. یکسره باران می‌بارد. برخورد قطره‌های تند باران بر سقف شیروانی بند، صدایش را مضاعف می‌کند.
صدای برخورد باران با شیشه، همچون ترانه‌ای می‌شود، ترانه‌ای که هوایی‌ام می‌کند و مرا با خودش به آن سوی دیوارهای بلند این زندان بزرگ می‌برد.
الان توی شهرچه خبر است؟ فضای شلوغ شهر را تصور می‌کنم؛ باز آب در خیابان‌ها راه افتاده و ترافیک سنگینی ایجاد کرده و تلاقی نور و باران به شهر جلوه‌ای چشم نواز بخشیده.
در همهٔ سه سال گذشته، هر وقت باران می‌بارید و من در خانه تنها بودم به اتاق کوچک خانه‌مان می‌رفتم، اتاقی با یک بالکن خیلی کوچک. از بالکن به باران، به آدم‌ها، به چتر‌ها به اتومبیل‌ها نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم: بهمن الان در زندان، در بند ۳۵۰ اوین چه می‌کند؟ یک بار همین سوال را در یکی از ملاقات های کابینی از او پرسیدم.
گفت: تقریبا همه‌مان از پشت شیشه‌ها و میله‌ها به باران خیره می‌شویم. انگار همه یک جورهایی به عزیزانشان فکر می‌کنند و من به تو فکر می‌کنم ژیلا! به اینکه در این باران کجا هستی و چه می‌کنی و به چه می‌اندیشی؟
حالا من در بند زنان زندان اوین هستم و باران می‌بارد و با خودم فکر می‌کنم بهمن الان چه می‌کند؟ آیا او هم در زندان رجایی شهر صدای باران را با همین شدت می‌شنود. آیا آنجا پنجره‌ای هست؟ پنجره‌ای هر چند از پس میله‌های قطور در نزدیکی‌اش هست که از میان شیشه و میله‌های آن قطرات باران را ببیند.
ما که در این باره شانس آورده‌ایم. یکی از دیوارهای بند، شیشه‌های نسبتا بزرگی دارد، پنجره‌هایی با نرده‌های سفید، پنجره‌هایی رو به بیرون.
البته منظورم از بیرون فقط بیرون از بند است نه بیرون زندان. یعنی از میان این پنجره‌ها می‌توانی فضای وسیع تری از زندان را ببینی، وسعت زندان را!
این پنجره‌ها تو را به آن سوی زندان نمی‌برد. تو را همین جا در همین زندان نگه می‌دارد. اما می‌توانی تپه‌ها و درختان کهنسال را ببینی. تپه‌ها و درخت‌هایی که مثل ما زندانی‌اند.
خانم کبری بنازاده که همه در بند او را مادر صدا می‌زنند، هر بار به این درخت‌ها نگاه می‌کند، می‌گوید: «ای کاش این درخت‌ها زبان داشتند تا قصه‌های اوین را برای ما روایت کنند. این درختان در این سال‌ها شاهد اتفاق‌های بزرگی بوده‌اند، شاهد رنج‌ها و زخم‌های عمیق.»
مادر بنازاده می‌گوید: «در بند عادی که بودیم از میان پنجره‌ها فقط یک تک درخت را می‌دیدیم. اینجا خیلی شانس آورده‌ایم که چندین درخت را در کنار یکی از تپه‌های اوین می‌بینیم، انگار که قسمتی از جنگل های شمال را در رویا می‌بینیم.»
… شب است، وزش باد تند و بارش باران زیر روشنایی نور افکن‌های بزرگ، حس شگفت انگیزی به من می‌دهد، یک جور حس نوستالژیک. این حس مرا با خودش به روزهای بارانی گیلان می‌برد، به روزهای همیشه نمناک و مرطوب بندر انزلی، یاد آن روز‌ها که نوجوان بودم و در تراس خانه مادربزرگ می‌نشستم و صدای برخورد تند قطره‌های باران را بر شیروانی خانه می‌شنیدم و احساس سبکبالی می‌کردم، در مقابلم رقص برگ‌های درختان تنومند حیاط مادربزرگ را می‌دیدم، وزش باد، رقص برگ‌ها و بارش باران مرا تا دور دست‌ها؛ می‌برد تا رویای عشق و آزادی.
حالا، پس از سال‌ها، اینجا در اوین، رقص برگ‌ها، باران سیل آسا و وزش باد را از پشت میله‌های زندان می‌بینم. حتی میله‌های زندان هم زیبایی باد و باران و برگ‌ها را برای من کم نمی‌کند. باد و باران و رقص برگ‌ها انگار همهٔ مرز‌ها و دیوارهای بلند زندان را در هم می‌شکند و مرا با خودش تا بی‌مرزی عشق و آزادی می‌برد.
ژیلا بنی یعقوب
زندان اوین، بند زنان

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

روزهای زندگی در بند زنان: آقایان عزیز! باور بفرمایید ما آدم کوکی نیستیم


این زندانی زن سیاسی، از رفتن یک زندانی دیگر نیز نوشته است؛ از بردن فائزه هاشمی به سلول انفرادی: "برای همه مان که هر اَز گاه از بلندی صدای فائزه که از تمام نقاط بند می توانستی بشنوی اش شکوه ای می کردیم و وقتی تند و تیز از پله ها بالا و پایین می دوید به شوخی می گفتیم "ارتش چین باز آمد". فائزه بدون کلامی و مقاومتی رفت به 209 تا دوره ی انفرادی تنبیهی اش را بگذراند. به چه اتهامی؟ "تحریک زندانیان به توهین به رهبری و حرکات تند" آقایان عزیز باور بفرمایید که (متاسفانه) پُشتِ ما کوک ندارد."...

نازنین دیهیمی باز هم از روزها و شب های زندان نوشته است. از بلند ترین شب سال نوشته و از انارهایی که دانه شده و از هندوانه ایی که با مقوا ساخته شده است.
به گزارش کلمه، نازنین دیهیمی شب یلدای بند زنان سیاسی را اینگونه توصیف می کند: “دور هم نشسته ایم تنگ و به صدای گوش نواز هم بندی شاعرمان گوش می دهیم که هر بار چشم هایش را می بندد، نفس عمیقی می کشد و با دل صافش دیوان را برای یکی مان باز می کند. سراپا گوشیم و من غرق تماشای این که با هر غزل چطور حال صاحب فال و حال جمع دگرگون می شود. اتاق لبریز است از خیال ها و آرزوهایی که حافظ بیدارشان کرده. از عشقها و غصه های سی و هفت زندانی زن.”
این زندانی زن سیاسی، از رفتن یک زندانی دیگر نیز نوشته است؛ از بردن فائزه هاشمی به سلول انفرادی: “برای همه مان که هر اَز گاه از بلندی صدای فائزه که از تمام نقاط بند می توانستی بشنوی اش شکوه ای می کردیم و وقتی تند و تیز از پله ها بالا و پایین می دوید به شوخی می گفتیم “ارتش چین باز آمد”. فائزه بدون کلامی و مقاومتی رفت به ۲۰۹ تا دوره ی انفرادی تنبیهی اش را بگذراند. به چه اتهامی؟ “تحریک زندانیان به توهین به رهبری و حرکات تند” (!!!) آقایان عزیز باور بفرمایید که (متاسفانه) پُشتِ ما کوک ندارد.”
متن این روزنوشته ها که در اختیار کلمه قرار گرفته است به شرح زیر است:
سلام؛
بنا به تعریف هایک، جامعه ای که افراد آن آزادند، جامعه ای است که همه شهروندانش اجازه دارند از شناخت های شخصی شان برای حصول مقاصد و اهدافشان استفاده کنند.
شب های زندان طولانی است. اگر ۲۴ ساعت بیدار ماندن را بر خودت هموار کنی، خواهی دید که صبح تا ساعت ۱۲ شب – ساعت خاموشی – مثل برق می گذرد و آنوقت بنشین تا صبح دولتت بدمد، که نه به این زودی هاست. امشب اما حالم با همه ی شبهای زندان فرق دارد. یلدای دراز اوین تجربه ی غریبی است؛ حتی تکان دهنده: درواقع آنچه من امروز و امشب شاهدش بودم، و درش حضور داشتم، چکیده و عصاره ی چیزی را که تجربه ی زندان ، نرم نرم و روز به روز داشت حالی ام می کرد، یکجا نشانم داد.
از صبح سی و چند زن در تکاپو و جست و جویند. یکی از زیر سنگ و گوشه و کنار نشاسته پیدا می کند و از آن دیگری مشتی مغز بادام ( که معلوم نیست از کِی و برای چنین روزی نگه داشته ) قرض می کند. یک گروه پنج – شش نفره ، گوشه ای دور هم نشسته اند و انارهایی را که همه روی هم گذاشته اند، دان می کنند و در بزرگترین ظرفی که داریم می ریزند. خلاصه هر طرف را که نگاه می کنی کسی با ذوق و عجله مشغول کاریست برای شب؛ برای شب که قرار است دور هم در اتاق بزرگ جمع شویم و یلدا را جشن بگیریم. نزدیکی های ۹ کم کم همه جمع می شوند، هر کسی بهترین رختهایش را تن کرده یا اگر نداشته لباسی ، کفشی یا جورابی خوش ظاهر از هم بندی اش عاریه گرفته. دو تا از میزها را وسط اتاق به هم چسبانده اند و شده میزی بزرگ. رویش انار است و مسقطی دامغانی و قطاب مشهدی و یک کوه نارنگی – بله ما گوش به زنگ همه ی توصیه های مسئولان مملکت هستیم و به این یکی هم بی اعتنا نماندیم که رئیس سازمان میوه و تره بار به مردم پیشنهاد کرده بود گرانی و نایابی انار و هندوانه را در شب یلدا با نارنگی جبران کنند. اما خب امکانات خیره کننده و ناز و نعمت زندانهای کشور به اضافه ی زیاده خواهی و توقعات بی جای زندانی های سیاسی که هردو نکاتی تکراری اند، باعث شده که ما در کنار عمل به توصیه ی آن جناب، هم انبوهی از یک کاسه (!) انار و هم یک کف هندوانه روی میز یلدایمان داشته باشیم. این دومی البته از آن هندوانه هاست، سرخِ سرخ و کم دانه. شیرین بودنش را تحسین نمی کنم چون تا به حال مقوا و کاغذ رنگی نچشیده ام. (تا امروز نمی دانستم ساختن یک نیم کره ی صاف و صوف چقدر وقت می برد! ).
دور هم نشسته ایم تنگ و به صدای گوش نواز هم بندی شاعرمان گوش می دهیم که هر بار چشم هایش را می بندد، نفس عمیقی می کشد و با دل صافش دیوان را برای یکی مان باز می کند. سراپا گوشیم و من غرق تماشای این که با هر غزل چطور حال صاحب فال و حال جمع دگرگون می شود. اتاق لبریز است از خیال ها و آرزوهایی که حافظ بیدارشان کرده. از عشقها و غصه های سی و هفت زندانی زن. چندی نمی گذرد که همه دم به دم هم می دهیم. آواز می خوانیم و با ترانه های شاد و نوستالژیک می رقصیم و با سوز آوازهای غمگین سر بر شانه ی کناری مان می گذاریم و می گرییم، بی صدا. یکی تُرکی می خواند، یکی کوچه باغی، آن یکی کُردی و دیگری گوگوش. همه همراهش می شویم که: همصدای خوبم بخون تا بخونم …
تک تک افرادی که در این اتاق جمع اند به دلیل شیوه ی تفکرشان، عقاید و باور هاشان و ابراز آنها، یا حتی به صرف داشتن اندیشه و سلوکی که نخواسته اند مخفی اش کنند در زندانند. عقاید و باورهایی که حکومت کشورمان هر کدام را به نوعی خطری برای ثبات و یکپارچگی کشور یا تهدیدی در جهت تضعیف حکومت تلقی کرده است. چیزی که در این میان حکومت ما سهواً یا به عمد از یاد برده یا نادیده گرفته اما، یکی از مهمترین چیزهایی است که به همه ی جوامع ثبات می بخشد: ریشه های مشترک. ریشه هایی که عمق و عمرشان از عمر حکومتها و سلسله ها و ادوار تاریخ هر مملکت بیشتر است. ریشه هایی که وقتی درخت مملکت در گذار از تمام این ادوار و سالیان تحت انواع حکومتها و سلسله ها بی وقفه در حال شاخه گستردن و پر برگ و بارتر شدن بوده، آن را در خاک استوار نگه داشته است.
برای حفظ شاخه های نوتر این درخت – شاخه هایی به عمر دولتی هشت ساله ، یا شاخه های تنومند تری مثلاً به عمر انقلاب سالِ ۵۷ – نباید و نمی توان ریشه ها را نادیده گرفت. اگر بُنِ درخت را نادیده بگیریم چگونه خواهیم توانست شاخه ای را که بَرَش ایستاده ایم زنده نگه داریم؟
امشب ما نمونه ی مینیاتوریِ جامعه ای هستیم که با به رسمیت شناختن و گرامی داشتن یکی از ریشه هایش، در جهت حفظ ثباتش حرکت می کند. بر شاخه ای پای فشردن و انکار تمامیت درخت ، در هر جمعِ بیش از دو نفر ، تنها به دو راه می تواند ختم شود: یا آن جمع از هم می پاشد، یا دیکتاتوری بر آن حاکم می شود.
جمعِ سی و چند نفره ی ما فارغ از برچسب مشترک “زندانی سیاسی زن”، از منظر آرا و عقاید و گرایشات سیاسی و عقیدتی، زیر هیچ پرچم و عنوان واحد دیگری نمی گنجد. پس چه رویکردی در این جمع آدمها را از افتادن به جانِ هم باز می دارد؟ چه رویکرد و عملکردی زندگی این افرادِ زمین تا آسمان متفاوت را به یک زندگی مسالمت آمیز رهنمون می شود و آنها را قادر می سازد که حتی با هم روابط دوستانه ای داشته باشند؟ آیا درد مشترک محبوس بودن برای ایجاد چنین فضایی شرط کافی است؟ جواب من به این سوال “نه” است. وزنه ی این درد مشترک به خودی خود سنگین تر از وزنه ی عقاید و مواضع متفاوت و در بسیاری موارد متضاد و آشتی ناپذیرِ این آدمها نیست، بلکه حتی سبکتر است. یکی از عوامل مهم فائق آمدن ما بر تنش و برقراری حداقلی از دموکراسی در این جمع، همین یلداها ست. به برکت انار است و حافظ و شعر و غزل. اینجا هرروز پُر است از یلداهای خُردی که ما را به هم نزدیک می کند. لازم نیست بر یک شاخه نشسته باشیم – اصلاً مگر یک شاخه جا دارد برای همه ی ما؟ – هرروز به خودمان یادآوری می کنیم که پیش از هر چیز از یک درخت، از یک خاک و با یک آب روییده ایم: ملیت یکی از محکم ترین گره هایی است که ما را به هم پیوند داده؛ آنچه فرهنگ و آداب و عادات و حتی ترکیب چهره هامان را ساخته است.
البته بدیهی است که این شرط لازم و کافی برای سرِ پا نگه داشتنِ یک جامعه به روشی دموکراتیک نیست. اینجا هم، هر شب شبِ یلدا نیست و هر روز مشکلاتی هست که صِرفِ تکیه بر ریشه های مشترک برای عبور از آنها کافی نیست. مشکلاتی که در جای خود می توان و لازم است در آنها دقیق شد و برایشان راه حل هایی دموکراتیک جُست. اما جای خالی نیم نگاهِ حکومت به این ریشه ها بیرونِ دیوار های اوین بسیار محسوس است. این ریشه ها راهِ نفس می خواهند و مجال بروز پیدا کردن. تکثر آرا، تنوع فرهنگی، دینی و عقیدتی، چیزی است که در هر کشوری باید خجسته داشت. امروز کمتر کشوری ست که از این غنا برخوردار باشد و حکومتش آن را چنین نادیده بگیرد، و حتی به مثابه ی یک عامل مخرب سرکوب کند. ما اگر مدعی دموکراسی هستیم، به جای پاک کردن صورت مسئله ی تکثر آرا – با زندانی کردن ، فراری دادن، خانه نشین کردن، و … – باید نقاط اشتراک را ببینیم و فرخنده بداریم. دیشب برای اولین بار وقتی نگاهم به آن دوربین بدقواره ی کروی افتاد آرزو کردم کسی آن پشت نشسته باشد و ببیند و بشنود که وقتی هموطنِ بهایی ام برای هم بندی نو مسیحی ام می خواند : خوش خبر باشی ای نسیم شمال – که به ما می رسد زمان وصال – قصة العشق لا انفصام لها – فُصِمَت ها هنا لسان القال چگونه اشک در چشم تک تک ما حلقه می زند. باشد یلدایی که ببینیم وقتی حافظ باز می شود و می گوید: معاشران گره از زلف یار باز کنید – شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید – حضورِ خلوت انس است و دوستان جمعند – وَاِن یَکاد بخوانید و در فراز کنید
همه با هم بیرونِ دیوارهای زندان، هم دل باشیم و همراه باشیم و “دوست”.
نازنین – یلدای اوین
بعد التحریر: سوگ مادر نسرین عزیز از همان پیوندها بود امروز. هرچند نه خجسته، اما باز هم یادآور پیوندهای نا گسستنی میان ما.
*****
روزهای اول که آمده بودم، نصفِ حرفهایش را نمی فهمیدم. خودش هم برایم علامت سوالی بود. ظاهرش، ادبیاتش، شخصیت و رفتار ناهمگونش با بقیه ی زندانی های سیاسی؛ یا شاید بهتر است بگویم با تصویر پیش ساخته ی من از “زندانی سیاسی”. این شد که نگاهش کردم و به حرف زدن و حرفهایش گوش دادم. لحنش خاص بود. کلمات را به هم می چسباند. کم کم زبانش را یاد گرفتم و دیگر از جمله هایش عقب نمی ماندم، ولی حتی شاید زودتر از آن خودش را فهمیدم. راحله را یاد گرفتم. سخت بشود جهان هایی متفاوت تر از جهانِ من و او پیدا کرد. از نگاه کسی که بیرون ایستاده باشد زندگی ما هزار فرسخ از هم دور است. نزدیک شدنمان به هم، برای همین به نظر هردومان عجیب بود؛ اما خیلی طبیعی اتفاق افتاد این دوستی. به هم که می رسیدیم می شدیم دو تا هم بازی قدیمی؛ دو تا بچه که از آرزوها و فکر و خیالشان حرف می زنند با هم، به قول بچه های اینجا خجسته و فارغ از این که کجاییم و که ایم و گاهی هم که کمتر خجسته بودیم از غصه هامان درد دل می کردیم، ولی باز شبیه بچه ها.
شاید چون آن کودکی که در همه مان هست، در او خیلی نزدیک بود. تقریباً چسبیده به پوستش. چشم های آن کودک بود که از پشت چشم هاش نگاهت می کرد و با همین کودک بود که من از همه ی بزرگتر ها راحتتر بودم.
برای همه ی این هاست که نمی دانم چقدر از این اشک هایی که هرچه می کنم بند نمی آیند به خاطر خودم است و چقدرش به خاطر او. اما بدجوری دردم آمده.
دیشب بود. همین ساعت، همین زیر پله، پشت همین میز پلاستیکیِ سفید پناه گرفته بودم از نیم کره های پُرشماری که زل می زنند به بند. مثل هرشب. از پله ها آمد پایین: “خوابم نمی بره نازنین. امشب کنارت بشینم؟” بساط ترجمه را جمع کردم و تکه پارچه های رنگی و خرده کامواها را گذاشتم روی میز: “امشب رو می کنیم شبِ عروسک ساختن.” شروع کردیم به بریدن و دوختن و حرف زدن. دیشب، آن کودکی که خوب می شناختم آمده بود پیش من و ازم کمک می خواست. ترسیده بود و می خواست از کسی بشنود که چیزی نیست. که جایش امن است و هوایش را داریم. هیچ نمی دانم چه می دانست و چقدر ترسانده بودندش: اما ده بار بلکم بیشتر، میان حرف هایش گفت که می ترسد از اینجا ببرندش و منِ بی خبر از همه جا، هر بار می گفتم که اینطوری نمی شود. می گفت به ما خو گرفته، به اینجا. که دیگر احساس غریبی نمی کند، که یواش یواش دارد خودش را پیدا می کند. گفت می خواهد درس بخواند با کمک بچه ها و زودتر دیپلمش را بگیرد. گفت از فردا کتاب برایش انتخاب کنم که حساب شده مطالعه کند. می دیدم که امید کوچکی در دلش پیدا شده که بتواند با کمک ما، با کمک این محیط از نو چیزی را بسازد شبیه تر به زندگی این بار. مدام از رویاهایش می گفت و باز از ترس هایش. از اینکه احساس می کند لب مرز است. که اگر به همان محیط و شرایط قبلی ، به میان همان آدمها برگردد، باز پایش می لغزد. می گفت تنهاست و اشک های درشت سُر می خورد از روی لپ هاش پایین، می چکید روی کاموای نارنجی که می دوخت به سرِعروسک جای مو.
تا صبح نشسته بودیم. نور زیرپله همیشه یک جور است و نفهمیدیم شب کی روز شد. صدای باز شدن قفل راهرو را شنیدیم و فهمیدیم هشتِ صبح است و نان آورده اند. نگاه انداختیم به دور و بر، دیدیم زیرپله را کرده ایم بازارِ شام. بی صدا خندیدیم و هول هولکی خرت و پرتها را جمع کردیم که “بزرگتر ها ” نیایند و دعوامان کنند که چرا باز شلخته بازی راه انداخته اید.
پیش از ظهر بود که رفتم بخوابم. عروسکش هنوز دست نداشت و دنبالِ پارچه می گشت با چشم های خوابالود که دست درست کند براش. با لبخندی به لب، با فکر راحله و کارهایی که می توانم و می توانیم بکنیم چشم هایم را بستم.
عصر بود. پنج و شش عصر بود که نسیم بیدارم کرد : ” نازنین! راحله رو بُردن.”
“چی؟”
“گفتن وسایلش رو بفرستیم دادسرا. می بَرَنش قرچک.”
همهمه بود و بغض و همان سوال های همیشگی که دیگر حالم را به هم می زنند. سؤال هایی که انگار مال اوین اند و اینجا همه اولی را می پرسند و همه هم جوابش را با دومی می دهند. یادتان که هست؟ ” چه کار باید بکینم؟” “چه کار می توانیم بکنیم؟”
منگ از تختم پایین آمدم. مغزم از کار ایستاده بود. فقط پرسیدم : “عروسکش را گذاشتید؟ هنوز دست نداشت.”
ساعت ندارم، اما گمانم چیزی به صبح نمانده. همین موقع ها بود دیشب که با بغض گفتی: “نازنین کمکم می کنی؟” و من سر تکان دادم که “آره.” ببخش راحله. دروغ گفتم: منِ خوش خیالِ احمق حتی ندیدمت که رفتی. بی خداحافظی از کسی، چون نمی دانستی دیگر از دادسرا بر نمی گردی، و من خواب بودم. خواب کافه ای را می دیدم که می گفتی وقتی آزاد شوی با هم باز می کنیم . می گفتی عروسک می سازیم و در کافه با هم می فروشیم. می گفتی پولدار می شویم… توی خوابم ، همه ی بچه های بند آمده بودند کافه ی ما، پشت میزها نشسته بودند و تو می خندیدی و قهوه ی مجانی می ریختی براشان توی فنجانهای گلدار. …
آقایانِ پشت میز؛ مجریانِ بی مثال عدالت! راحله ی ما را کجا بردید؟ بردید که او را از دست ما نجات دهید یا ما را از دست او ؟ یا شاید قصدتان تنبیه او بود به جای ما؟ برای همان چهار تا شعاری که چند نفرمان در اعتراض به تبعید ناحق زندانی های ۳۵۰ سر دادیم؟ صدای ما هم که از پشت دیوارهایِ سر به آسمانِ هواخوری، گوشِ فلک را کر کرده لابد؟ این ترازوی عدالت را از کجا خریده اید که وزنه ی زندگی راحله در آن وزنی ندارد و می شود به این راحتی با آن بازی کرد؟ تولید ملی است این ترازو یا وارداتی؟ برای ساکت کردن ما ، ترساندنمان، و خفه کردن صدایمان، خُرد کردن دوباره ی زندگیِ سراسر تَرَکِ راحله ذکایی کم هزینه ترین راه بود، نه؟ باز هم حقیقت تازه ای ، درس نوینی از شما یاد گرفتیم : آه ما بسیار خوشبختیم !
نازنین دیهیمی ۸ دی ۹۱ – زندان اوین
پی نوشتی به فاصله ی ۲۴ ساعت: در عرض ۲۴ ساعت، جای دو نفر که نیمی از سرزندگی و جنب و جوش بند با شوخی و خنده ی آنها پدید می آمد، خالی شده. یک روز بعد از راحله نوبت فائزه رسید. امروز عصر سکوت بند برای همه مان بدجوری محسوس و سنگین بود. برای همه مان که هراَز گاه از بلندی صدای فائزه که از تمام نقاط بند می توانستی بشنوی اش شکوه ای می کردیم و وقتی تند و تیز از پله ها بالا و پایین می دوید به شوخی می گفتیم “ارتش چین باز آمد”. فائزه بدون کلامی و مقاومتی رفت به ۲۰۹ تا دوره ی انفرادی تنبیهی اش را بگذراند. به چه اتهامی؟ “تحریک زندانیان به توهین به رهبری و حرکات تند” (!!!) آقایان عزیز باور بفرمایید که (متاسفانه) پُشتِ ما کوک ندارد. کاش می داشت تا خیال شما راحت می شد که مشکلتان حل شده و من هم (ما هم ) می توانستم با خیال راحت درسِ دیروزتان را هِی “بی جهت فریاد کنم و بگویم”. اما چه کنیم که آدمها اراده ی فردی و قدرت تصمیم گیری شخصی دارند. قسم به روحِ پدر بزرگم!
قفل شدن دائمی درب خروج اضطراری و راهِ خروج زباله های بند آیا موضوعی است که اعتراضِ همگانی به آن نیاز به تحریک و رهبری دارد؟ یا مثلاً کسی باید ما را “شیرفهم” یا به قول بعضی دیگر “گمراه” کند که به تبعید زندانیان سیاسیِ ۳۵۰ به زندانی با شرایط بدتر اعتراض کنیم یا نکنیم؟ این که لغو ناگهانیِ ملاقات های حضوری و تلفن ها و چه و چه و چه نادرست و غیر انسانی ست، نیاز به توضیح و تشریح خانم هاشمی یا کسِ دیگری دارد تا اعتراضِ افراد را برانگیزد؟
اگر گروهی از افراد عاقل و بالغ اعتراضِ دسته جمعی می کنند، بی شک اتفاقی افتاده که جمع را معترض ساخته. نه اینجا مهد کودک است و نه فائزه هاشمی معلمِ سرود. از قضا با تمام احترام و علاقه ام به فائزه، ناچارم بگویم انصافاً صدایش برای آواز خواندن ساخته نشده
نازنین دیهیمی – ۹ دی ۹۱ اوین